کنگره 60
لینک های مفید
سلام دوستان حشمت هستم همسفر

ضمن تبریک عید سعید فطر به شما عزیزان به اطلاع شما می رسانم که در روز پنجشنبه 93/5/9 جلسه برگزار می گردد که موضوع آن (چگونه از سایت استفاده میکنیم) می باشد . همچنین از لژیون علی مندابچی و مصطفی دریانورد درخواست می کنم که حمایت کنند پیشاپیش استادی الیاس عزیز را تبریک میگویم.

[ سه شنبه هفتم مرداد 1393 ] [ 18:13 ] [ راهنما ]
  

خدا انسان را افريد اشرف مخلوقات كرد شعور فكر به او داد عناصر چهار گانه را در اختيار او نهاد واين ما هستيم كه چگونه راه درست را انتخاب كنيم اشتباه براي هر كس است ولي پند از اشتباه گرفتن مهم است وتكرار نكردن. شكست سخت است  زمين خوردن درد است ولي بلند شدن پيروزي بر شكست است و مجموعه اينها زندگي وموفقيت ميباشد ودر كنار  اينها انسانها را ناديده گرفتن بد ليل واهي كهولت وشئي را بدليل نياز نداشتن در كتاب بما ميگويد بدان كه خرد كهن سالان چراغ راه مي باشد وهرشئي روزي ابزار مفيدي ايست وهم بستگي ويراني ها را بهشت مي كند وسختي ها را كاهش در زندگي لازم است گاهي بخود فرصت دهي فكرت را رها كني وجسم ات را ازاد گذاري تا خستگي ها بدر رود ومصرانه خواسته هاي خوب ات را از خدا بگيري .

گاهي خدا اطاعت مي طلبد . اما گاهي هم مايل است اراده ما را بيازمايد وما را به مبارزه مي طلبد تا عشقش را درك كنيم

گاهي لازم است ديوار ها فروريزد تا افق را بهتر ببينيم.                       

((   عشق خود يك نعمت الهي است .خداوندا دل مرا هر گز از عشق دوست داشتن انسانها خالي نفرما و وجوم را بي ثمر نگردان و چون درخت ايستاده بميران كه ايستاده مردن باسر به پاي تو افتادن است ))        

 

[ دوشنبه ششم مرداد 1393 ] [ 7:7 ] [ داود ]

 Screenshot_۲۰۱۴-۰۴-۲۰-۰۷-۲۲-۳۹

 

سال­ها بود که فراموشت کرده­ بودم. نه یادی از تو می­کردم و نه سراغی از تو می­گرفتم. امّا تو هیچ­گاه از من غافل نبودی. من کودکی ناتوان بودم که غافلانه دستت را رها کرده ­بودم و به این سو وآن سو می­دویدم،  و این تو بودی که هرگاه پایم می‌لغزید و در مرداب­ها سقوط می­کردم، دستت را به‌سویم دراز می­کردی و از میان منجلاب­ها بیرونم می­کشیدی. پاکیزه ­ام می­کردی و لباس­ نو به تنم می­کردی. امّا هنوز ساعتی نمی‌گذشت که دوباره در هوس مرداب، خود را لجن­ آلود می‌کردم. حال که روشنایی یادت بر افق­های تیره­ ی غفلتم چیره­ گشت و در پرتوی آن­ زیباییت را دیدم، دیگر نمی­خواهم به چیزی جز با تو بودن بیندیشم, می­خواهم بیایم و هرچه دارم فدایت کنم؛ ولی در پاهایم دیگر رمقی نمانده تا بیایم. چه کنم؟ تنها سر بر دیوار بی­ کسی می­گذارم و آرام آرام گریه‌ می­کنم. می­دانم که به سراغم می­آیی. با دست­های مهربانت اشک­هایم را پاک می­کنی و می­گویی:  

 

 

 

«غمگین مشو, دستت را به من بده و بلند شو, کمکت می­کنم تا آرام آرام قدم برداری, مواظبت هستم که زمین نخوری؛ فقط دستت را از دستم رها نکن»

 

[ یکشنبه پنجم مرداد 1393 ] [ 7:14 ] [ داود ]
سلام خدمت تمامیه دوستان گلم  که همیشه همراه و مشوق من در نوشتن مطالب این وبلاگ بودید و هستید.

میخواستم در این پست، از شما دوستای خیلی عزیزم بابت نظرهای قشنگتون تشکر کنم، که باعث دلگرمی به من واسه ادامه دادن به کارم میشه.

و یه تشکر ویژه از کسانی دارم که با انتقادات صحیحشون باعث زیبا و بهتر شدن این وبلاگ میشن. و تا به الان سعی کردم به تمامیه این انتقادات رسیدگی کنم و اونها رو به اجرا بزارم.

در اینجا از خدای بزرگ و مهربون که یار همیشگی ما هستش میخوام، همیشه دل ها و لب های شما خوبان رو هر جا که هستید شاد و خندون نگه داره.

به امید روزی که دیگه غمی تو دل ها نباشه...

دوست دار و برادر کوچیک شما داود

[ شنبه چهارم مرداد 1393 ] [ 6:58 ] [ داود ]
 

 

     

یک کشتی در یک سفر دریایی در میان طوفان در دریا شکست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شنا کنان خود را به جزیره کوچکی برسانند. دو نجات یافته هیچ چاره ای به جز دعا کردن و کمک خواستن از خدا نداشتند. چون هر کدامشان ادعا می کردند که به خدا نزدیک ترند و خدا دعایشان را زودتر استجاب می کند، تصمیم گرفتند که جزیره را به ۲ قسمت تقسیم کنند و هر کدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بر دارد تا ببینند کدام زود تر به خواسته هایش می رسد.

 

نخستین چیزی که هردو از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول میوه ای را بالای درختی در قسمت خودش دید و با آن گرسنگی اش را بر طرف کرد.اما سرزمین مرد دوم هنوز خالی از هر گیاه و نعمتی بود.ا هفته بعد دو جزیره نشین احساس تنهایی کردند.مرد اول دست به دعا برداشت و از خدا طلب همسر کرد. روز بعد کشتی دیگری شکست و غرق شد و تنها نجات یافته آن یک زن بود که به طرف بخشی که مرد اول قرار داشت شنا کرد. در سمت دیگر مرد دوم هنوز هیچ همراه و همدمی نداشت.ا بزودی مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بیشتری نمود. در روز بعد مثل اینکه جادو شده باشه همه چیزهایی که خواسته بود به او داده شد. اما مرد دوم هنوز هیچ چیز نداشت. سرانجام مرد اول از خدا طلب یک کشتی نمود تا او و همسرش آن جزیره را ترک کنند. صبح روز بعد مرد یک کشتی که در قسمت او در کناره جزیره لنگر انداخته بود پیدا کرد. مرد با همسرش سوار کشتی شد و تصمیم گرفت جزیره را با مرد دوم که تنها ساکن آن جزیره دور افتاده بود ترک کند. با خودش فکر می کرد که دیگری  شایسته دریافت نعمتهای الهی نیست چرا که هیچ کدام از درخواستهای او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود. هنگامی که کشتی آماده ترک جزیره بود مرد اول ندایی از آسمان شنید : “چرا همراه خود را در جزیره ترک می کنی؟” مرد اول پاسخ داد: “  نعمتها تنها برای خودم است چون که من تنها کسی بودم که برای آنها دعا و طلب کردم ، دعا های او مستجاب نشد و سزاوار هیچ کدام نیست ” آن صدا سرزنش کنان ادامه داد : “تو اشتباه می کنی او تنها کسی بود که من دعاهایش را مستجاب کردم وگرنه تو هیچکدام از نعمتهای مرا دریافت نمی کردی” مرد پرسید: ” به من بگو که او چه دعایی کرده که من باید بدهکارش باشم؟ ” “او دعا کرد که همه دعاهای تو مستجاب شود”

 

[ چهارشنبه یکم مرداد 1393 ] [ 6:56 ] [ داود ]
Screenshot_۲۰۱۴-۰۴-۲۰-۰۷-۲۲-۳۹

 

خدایا...
عجب بخشنده ای هستی!
     آنوقتی که در دنیایی زندگی می کنم پر از منت،
                     ذره ای به رخم نمی کشی بخشندگیت را
                                           و من چه زود فراموشت می کنم...

[ سه شنبه سی و یکم تیر 1393 ] [ 7:15 ] [ داود ]

یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند. به دنبال ان برگهای ضعیف جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند. شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد، تا این که تمام برگها جدا شدند شاخه از کارش بسیار لذت می برد. برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبید ه بود و همچنان از افتادن مقاومت می کرد. در این حین باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید آن را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد. وقتی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد، با دیدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد. بعد از رفتن باغبان، مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین بار خودش را تکاند، تا این که به ناچاربرگ با تمام مقاومتی که از خود نشان می داد، از شاخه جدا شد و بر روی زمین قرار گرفت. باغبان در راه برگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد، بی درنگ با یک ضربه آن را از بیخ کند. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد، بر روی زمین افتاد. ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت: “اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود، ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت، که فراموش کنی نشانه حیاتت من بودم!!!

[ یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 ] [ 9:12 ] [ داود ]

به نام خداوند دانا و توانا

 

از طرف لژیون آقا حشمت قبولی آقای محسن کشانی، فرزند آقا حمید در آزمون کمک راهنمایی را به این عزیزان صمیمانه تبریک می گوییم و برایشان موفقیت را از قدرت مطلق خواستاریم.

 

 

[ پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 ] [ 9:49 ] [ الياس ]
   

روزی دهقان و همسرش جهت بردن بذر به مررعه مجبور شدند كودك خردسالشان را كه در خواب بود برای مدت كوتاهی در منزل تنها بگذارند و از طرفی وجود سگ با وفای نگهبان در منزل خیالشان را از خطر جانوران درنده همچون گرگ آسوده می كرد . چون آن دو فراغت از كار برگشتند سگ را با پوزه خونین و بی تاب رو در روی خود دیدند كه انتظار آمدن آنها را می كشید . زن فریاد بر آورد سگ كودكم را خورد و مرد دهقان بی درنگ بر پیشانی سگ نشانه رفت و با شلیگ یك گلوله آن را از پای در آورد. چون سراسیمه به درون خانه رفتند دیدند كودك هنوز در خواب عمیق است و گرگی از پای در آمده و با بدن خونیننقش بر زمین افتاده است و اتاق از جنگ سخت گرگ و سگ حكایت دارد . بسیار سوال و افسوس هیچ پاسخ‫‫‍‬‌‍.... اما فقط یك سوال : راستی آن دهقان با پیشداوری نابجای خود چگونه می تواند درون خود را التیام بخشد ؟پس بیاییم قبل از هر چیز نسبت به یكدیگر پیشداوری نكنیمو آگاهی خود را نسبت به كردار ، پندار و گفتار دیگران افزون كنیم.

[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 7:10 ] [ داود ]
قدرشناسی

 
     
              
ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻣﺮﺍﻓﻌﻪ ﺩﺍﺷﺖ. ﺍﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﻓﺖ .
 ﭘﺲ ﺍﺯ ﻃﯽ ﺭﺍﻩ ﻃﻮﻻﻧﯽ، ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﮐﯿﮏ ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ، ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﮐﺮﺩ.
 ﺍﻣﺎ ﺟﯿﺐ ﺩﺧﺘﺮ خالیﻭ ﺣﺘﯽ ﯾﮏ سکه ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺖ.
ﺻﺎﺣﺐ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺳﺎﻟﺨﻮﺭﺩﻩ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﻮﺩ. ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭﻣﻘﺎﺑﻞ ﮐﯿﮑﻬﺎ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺍﺯ ﻭﯼ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻋﺰﯾﺰﻡ، ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﯼ؟ ﺩﺧﺘﺮ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺑﻠﻪ، ﺍﻣﺎ ﭘﻮﻝ ﻧﺪﺍﺭﻡ.
 ﭘﯿﺮﺯﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻋﯿﺐ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﯽ. ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮐﯿﮏ ﻭ ﯾﮏ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﺷﯿﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺧﺘﺮ ﺁﻭﺭﺩ. ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺳﭙﺎﺳﮕﺬﺍﺭ ﺷﺪ. ﺍﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﮐﻤﯽ ﮐﯿﮏ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺍﺷﮑﻬﺎﯾﺶ ﺑﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺭﻭﯼ ﮐﯿﮏ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪ. ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻋﺰﯾﺰﻡ، ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ؟ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺷﮑﻬﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ. ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ. ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﻧﮑﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﻦ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺷﻨﺎﺳﯿﺪ، ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﯿﮏ ﺩﺍﺩﯾﺪ.
 ﻣﻦ ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺩﻋﻮﺍ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﺍﻧﺪﻩ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ: ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ  ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯ ﻧﮕﺮﺩ.
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺑﺎ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺳﺨﻨﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻔﺖ: ﻋﺰﯾﺰﻡ، ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯽ؟ ﻓﮑﺮ ﺑﮑﻨﯽ، ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﮐﯿﮏ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺩﺍﺩﻡ، ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ. ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻏﺬﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺗﺸﮑﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ ﻭ ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﻭ دﻋﻮﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﺪﺗﯽ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮد، ﺳﭙﺲ ﺑﺎ ﻋﺠﻠﻪ ﮐﯿﮏ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﻭﯾﺪ. ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺳﯿﺪ، ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺩﺭب خانه ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ. ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﯽ ﺩﺭﻧﮓ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻔﺖ: ﻋﺰﯾﺰﻡ، ﻋﺠﻠﻪ ﮐﻦ ﻏﺬﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ، ﺍﮔﺮ ﺩﯾﺮ ﮐﻨﯽ، ﻏﺬﺍ ﺳﺮﺩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ! ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﻗﻊ، ﺍﺷﮑﻬﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪ.
 ﺁﺭﯼ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ، ﺑﻌﻀﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ، ﻣﺎ ﺍﺯ ﻧﯿﮑﯽ ﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ، ﺍﻣﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺍﻋﻀﺎﯼ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﻢ...!
[ سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 ] [ 10:56 ] [ داود ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

درباره وبلاگ

اين وبلاگ توسط لژيون آقاي حشمت جعفري كه كمك راهنماي آقايان همسفر هستند ، فعاليت دارد. همسفران در كنگره 60 به كساني گفته مي شوند كه سابقه اعتياد ندارند ولي براي تعالي اهداف كنگره 60 تلاش مي نمايند.
لینک های مفید
Mr. Hossein Dezhakam
View Download Name
View File

pdf

Mr. Hossein Dezhakam Introduction
View File

pdf

Love: Fourteen Valleys of Recovery
View File

pdf

Crossing the Zone

William White

امكانات